

دستت رو به من بده....
اشک رازي ست
لبخند رازي ست
عشق رازي ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود
....
قصه نيستم، که بگويي
نغمه نيستم، که بخواني
صدا نيستم، که بشنوي
يا چيزي چنان که ببینی
يا چيزي چنان که بداني ..
من درد مشترکم
مرا فرياد کن

...
درخت با جنگل سخن مي گويد
علف با صحرا
ستاره با کهکشان
و من با تو سخن مي گويم
نامت را به من بگو
دستت را به من بده
حرفت را به من بگو
قلبت را به من بده
من ريشه هاي ترا دريافته ام
با لبانت براي همه ي لبها سخن گفته ام
و دستهايت با دستان من آشناست
در خلوت روشن با تو گريسته ام
براي خاطر زندگان
و در گورستان تاريک با تو خوانده ام
زيباترين سرود را
زيرا که مردگان اين سال
عاشق ترين زندگان بودند.
دستت را به من بده
دست هاي تو با من آشناست
اي دير يافته!
با تو سخن مي گويم
بسان ابر که با طوفان
بسان علف که با صحرا
بسان پرنده که با بهار
بسان درخت که با جنگل سخن مي گويد
زيرا که من
ريشه هاي ترا دريافته ام
زيرا که صداي من
با صداي تو آشناست

نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 9:34 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
هنوز راه میرم
هنوز می تونم ببینم
بشنوم
دل مرده ام رو با خودم هر جا که میرم به دوش میکشم . . .
مرگ تدریجی روحم رو که ذره ذره تاریک و تاریک تر میشه رو جلوی
چشمام می بینم .
دیگه جرقه ی سلولهای مغزم نمی تونن فاصله ی بین
سطرهای خالیه کاغذ رو پر کنن .
دیگه اشکی توی چشمم نمونده که باهاش برگهای خشک غمم رو به
آتیش بکشم و با گرمای شعله اش دلمو گرم کنم . . .
مدتهاست که منتظر پایان این کابوس و بیدار شدن از این خواب لعنتیم
کابوسی که سالهاست دارم می بینم . . .
رؤیایی که بیدار شدن ازش به قیمت زندگی تموم میشه
من هنوز راه میرم ...
می بینم ...
می شنوم ...
نفس می کشم ...
ولی زنده نیستم ...
خیلی وقته مرده ام ...
خیلی وقته . . . !
|
مسافر لحظه ها
|
|
یک شبنم ، این است آن منی که از سالهای دراز از نخستین روزی که به خویش چشم
گشوده ام بر دوش کشیده ام و از گرماها و سرماها و شکست ها و پیروزی ها و سفرها و حضرها و شادی ها و
غم ها گذشتم و گذراندم و آوردم بعد از آن همه سالها اینک تنهای تنها و اکنون کارم سفر است و تنهاترین مسافرم در زیر کوله باری سنگین از این تنهایی و سفر پشتم خم گردیده و استخوانهای قلبم به
درد آمده است و میروم و راه طولانی لحظه ها در پیش رویم تا افق کشیده شده است و از هر منزلی
تا منزل دوردست دیگر لحظه ای است و اینچنین من باید صد هزار ، میلیونها لحظه را طی کنم تا برسم به یک روز یا یک شب ، روزی از روزها ، شبی از شبها خواهم افتاد و خواهم مرد اما میخواهم هر چه بیشتر بروم تا هرچه دورتر بیفتم ، تا هر چه دیرتر بیفتم هر چه دیرتر و دورتر بمیرم نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه میتوانسته ام بروم بمانم ، افتاده و جان داده باشم دوست دارم به یاری این سفر از این منزل از این لحظه ها و از این خاطرات هر چه
دورتر و دیرتر بروم و بمیرم ، همین |
نوشته شده توسط امیر در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 9:41 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
در عشق خودم سوختم
سوختم و آموختم
بي وفايان در جهان
بسيارند در هر زمان
عاشقي; راز خود اندر دل بدار
سنگدلان بسيارند
خود را ارزشمند بدار...

نوشته شده توسط امیر در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 10:30 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
می خوام باهات حرف بزنم . حرفایی که حرف دله می خوام بگم خسته شدم خسته شدم از روزگار از این دیار دیار پرشرم وحیا دیار پررنگ و ریا می خوام بگم که ای خدا دوست دارم بی انتها می خوام که فریاد بزنم از ته دل داد بزنم بگم چرا به من یه دل خسته دادی یه دل پر از غم و یک لب بسته دادی به خدا خسته شدم از درها از پنجره از همون شاپرکی که رو گلها می پره حتی از ستاره که اون بالا چشمک می زنه. حتی از مرغابی ها از گلها.پروانه ها از خودم .همسایه ها از همه خسته شدم
مثل یک مهتاب در آسمان تاریک قلبم نشستی و قلب مرا پر از نور محبت و مثل یک قناری در باغ سوخته قلبم نشستی و با صدای آواز دلنشینت قلب مثل لیلی قصه ها آمدی و مرا مجنون خودت کردی. آری تو مرا عاشق خودت کردی آمدی و مرا با رویاهای عاشقانه ات همسفر کردی ، مرا با خود به دشت آرزوها بردی مثل یک شبنم بر روی چشمانم نشستی و مثل اشک یک عاشق بر روی گونه ام تو که آمدی درهای قلبم را طلسم کردم و بالای درگاه آن نوشتم ورود ممنوع! قلب تو را در آنجا اسیر کردم ، اسیر محبت و عشق خودم کردم ! در این خانه دل سرخ تو را با خون عشق و هوای دوست داشتنم زنده نگه خواهم کاری میکنم که دیگر لحظه ای ، حتی لحظه ای از این خانه سرخ خسته و دلسرد از تمام دار این دنیا تنها همین قلب سرخ را دارم و اینک آن را با احساسی پر از عشق عزیزم من نیز میخواهم به همگان بگویم که دوستت دارم..... قلم سرخ زندگی را برمیدارم به سوی قلب مهربانت می آیم و بالای درگاه آن
ای خدا امشب دلم خیلی پره ![]()
عشق خودت کردی....
مرا دیوانه آن احساس پاکت کردی......
تو مرا گرفتار خودت کردی.......
و تمام آرزوهایم را زنده کردی ، دلم را پر از امید و دلگرمی کردی ، مرا در این دنیای
عاشقی دربه در کردی !
سرازیر شدی .....
داشت و با احساس پاکم درد دلهای عاشقانه ام را هر شب در گوشت زمزمه خواهم
کرد عزیزم....
نشوی ، به عشق من وفادار باشی و مرا از ته قلبت دوست داشته باشی عزیزم....
به تو تقدیم کرده ام و دلم میخواهد تو نیز با احساسی پاکتر به آن وفادار باشی
عزیزم...
مینوسسم که : یکی را دوست میدارم تا دیگر کسی وارد آنجا نشود آن لحظه است
که قلبت تنهای تنها برای من است و من نیز تنهای تنها برای تو می باشم
عزیزم...........
نوشته شده توسط امیر در پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385 ساعت 12:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ
همیشه از خوبی ادمها برای خودت دیوار بساز
هر وقت بهت بدی کردن فقط یه اجر از دیوار کم کن
بی انصافیه اگه بخوای کل دیوار و خراب کنی .
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY